فصل دوم
شهريار كه خبر نداشت از گروه پويان جدا شده ام،همچنان در روزهاي تمرين،جلسات را برگزار مي كرد.دليلي نمي ديدم به او اين موضوع را بگويم.
آن روز پس از پايان جلسه در حالي كه تلاش مي كرد كنجكاوي اش مشهود نباشد،با لحني به ظاهر بي تفاوت پرسيد:
-ديگه جوش كلاسهات رو نمي زني؟
-نه،نگرانشون نيستم.
-مي شه بپرسم چرا؟
-چون به كارم بيشتر از كلاسام اهميت مي دم.
ناباورانه نگاهم كرد.حدس زدم متوجه جرياناتي شده است ولي با زيركي مسير حرف را عوض كرد و گفت:
-موافقي امشب شام رو با هم بيرون بخوريم؟به تلافي اين كه روز تعطيلت رو خراب كردم مي خوام بهت باج بدم!
-تو لطف داري.اما نمي تونم قبول كنم،آخه امشب مهمان داريم.
-و لابد مهموناتون خانواده آقا شاكر هستن!
پوزخند زدم و پرسيدم:
-حالا ديگه شدن خانواده آقا شاكر...نكنه يادت رفته بچگي هات همه اش خونه اونا بودي.يادمه وِرد زبونت عمو آريان و خاله زهره بود.چي شده كه حالا اونا شدن خانواده آقا شاكر!
-از اون روزها خيلي گذشته و حالا نه من اون بچه سابقم و نه بچه هاي اونا همبازي من.بالاخره پس از گذشت اين سالها بايد حد و مرزها مشخص بشه.
با حاضر جوابي گفتم:
-چه حد و مرزي؟تا اون جايي كه به احساس ما مربوطه،ما بچه ها اگه قبلا همبازي بوديم حالا مي تونيم دوستاي خوبي باشيم،تو اين طور فكر نمي كني؟
شانه بالا انداخت و سوئيچ ماشين را در دستش جابه جا كرد.با ترديد گفتم:
-چند شب پيش كه خونه عمو آريان بوديم بابك از دستت شاكي بود.
-واسه چي؟!
-مي گفت در طولي اين يك سالي كه برگشتي يه جورايي از اونا فاصله گرفتي و سراغشون نمي ري.اين كار تو چه دليلي داره؟
-هيچي فقط نمي تونم مثل قبل باهاشون باشم.تحمل بعضي عقايدشون رو ندارم.
-عقايد چه كسي رو؟
با بي تفاوتي گفت:
-همه شون،خصوصا پويان كه خيال مي كنه علامه دهره و بايد به همه درس بده.
-من كه نمي دونم منظور تو چيه،اما اگه به خاطر حرفيه كه اون در ماه رمضان بهت زد،بايد بگم حق به جانب اون بود.
با ناراحتي نگاهم كرد و گفت:
-به قول قديمي ها،هيچ كس رو تو گور يكي ديگه نمي خوابونن.
شهريار كه سكوتم را ديد گفت:
-امشب ساعت چند بيام دنبالت؟
-گفتم كه مهمان داريم و نمي تونم بيام.
-چرا،اگه تو نباشي مهماني برگزار نمي شه؟
با اخم گفتم:
-مسلمه كه برگزار ميشه ولي نمي خوام به كسي بي احترامي بشه.من چند بار نتونستم در جمع اونا شركت كنم و مامان از اين موضوع ناراحت بود.خودت كه مي دوني چقدر به اين مسائل اهميت مي ده.
شهريار به تندي گفت:
-اين عادت بد شما ايراني هاست كه زيادي اهل تعارف هستين و مته به خشخاش مي ذارين.اصلا انگار از محدود شدن خوشتون مي ياد و تازه اونو يه جورايي حرمت و احترام هم مي دونين.
-همچين مي گي شما ايراني ها كه انگار خودتو جدا از ما مي دوني.چي توي آمريكا ديدي كه اين جوري عوضت كرده؟
-چيزي كه من ديدم شايد مورد علاقه شماها نباشه اما حداقل روي من اثر داشته و قبولش دارم.اونجا اگه دوست نداشته باشي در جمعي باشي كسي مجبورت نمي كنه.نظر ديگرون مهم نيست و فقط خودت مطرح هستي.اما اينجا آدما به اسارت كشيده مي شن تا يه عده ديگه شاد و راضي باشن.
همه توجه ام معطوف به برخورد شهريار بود.يعني چند سال زندگي در كشوري با فرهنگي بيگانه تا اين اندازه بايد روي نگرش آدمها تاثير منفي بگذارد؟البته متوجه شدم هر جا كه اسم عمو آريان و خانواده اش مي آيد طرز فكر و برخورد او خصمانه است،رنگ چهره اش برافروخته مي شود و با غيظ از آنان نام مي برد،اين نشان مي داد او از آنها خوشش نمي آيد و درك اين موضوع مرا به فكر وادار مي كرد.
كيفم را برداشتم و زير لب گفتم:
-من ديگه مي رم،خداحافظ.
-صبر كن برسونمت.
درنگ كردم.دلم نمي خواست با او به خانه بروم اما خجالت كشيدم اين حرف را بزنم.ترسيدم برداشت معكوس كند و آن وقت ناچار به توضيح شوم.
در طول راه سكوت كرده بودم و به بيرون نگاه مي كردم.ناگهان متوجه شدم كه او به طرف خانه خودش مي رود.با ترديد پرسيدم:
-خيال داري بري خونه؟
-آره،چند دقيقه اي توي خونه كار دارم.تو رو مي ذارم خونه مامان اينا و بعد مي يام دنبالت.
-اما من بايد برگردم خونه.به مامان گفتم كه زود مي يام تا كمكش كنم.
-نگران نباش.بهش زنگ بزن و توضيح بده كه كمي دير برمي گردي.
گوشي همراهش را بيرون آورد و به طرفم گرفت.نگاهي به آن انداختم و گفتم:
-اين كه شارژ نداره!
-جدي؟!خب اشكالي نداره.وقتي رسيديم خونه مي توني از اون جا زنگ بزني.
جوابي ندادم و او بي توجه به اعتراض خاموش من به سوي منزلش راند.خانه مجردي شهريار درست كنار منزل سميه خانم و بابابزرگ بود.از اين كه مي توانستم آن دو را حتي براي دقايقي كوتاه ببينم خوشحال بودم اما دلم مي خواست زودتر به خانه بروم تا دوشي گرفته و براي شب حاضر باشم.
شهريار جلوي خانه خودش توقف كرد.ماشين را دور زد و در سمت من را گشود.پياده شدم.آثار نارضايتي چنان در چهره ام هويدا بود كه با كمي نرمش گفت:
-زياد طول نمي كشه،زود مي يام دنبالت!
-اشكالي نداره.
لبخند زد.زنگ خانه سميه خانم را به صدا درآورد و متعاقب آن با دسته كليدي كه در دست داشت در خانه خودش را هم باز كرد.دقايقي طول كشيد تا صداي سميه خانم به گوش رسيد كه گفت:
-كيه؟!
-منم مامان،نيكتا هم همراهمه.درو باز كنين.
-خوش اومدين بچه ها،بياين داخل.
صداي باز شدن در به گوش رسيد.شهريار در را هل داد و به من كه سر به زير داشتم اشاره كرد:
-برو،نيم ساعت ديگه مي يام دنبالت.خوبه؟!
-نيم ساعت!
-يعني فرصت يه دوش گرفتن كوچولو رو هم نمي خواي بهم بدي؟
-قراره جايي بري؟
-آره،مي خوام مهمون ناخونده بشم و به جايي كه دعوت تدارم برم،تو مخالفي؟
در سكوت نگاهش كردم.حدس زدم از اين حرف چه قصد و نيتي دارد.مي خواست به خانه ما بيايد و خدا مي دانست هدفش از اين كار چه بود.مي دانستم آن قدر مغرور است كه بدون دعوت به جايي نمي رود اما ظاهرا امشب مسئله اي را دنبال مي كرد كه سبب شده بود دست از نخوت و غرور بردارد و خواسته خود را كه دعا مي كردم دردسرساز نباشد به پيش ببرد.
شهريار با خداحافظي سريع وارد خانه اش شد و من هم در را بستم و وارد حياط شدم.سميه خانم در حالي كه عصاي بلوطي رنگش را در دست مي فشرد به استقبالم آمد.با ديدنش لبخند بر لبهايم نشست.به طرفش رفتم و صورت پير و مهربانش را بوسيدم.با گرمي من را در آغوش گرفت و حال بابا و مامان را پرسيد.جواب دادم و متعاقب آن پرسيدم:
-بابابزرگ كجاست؟
-مي ياد،رفته نون بگيره.ديگه بايد پيداش بشه.بيا داخل دخترم.چه عجب ياد ما كردي!
-عجب نباشه،ما كه هفته پيش مزاحمتون بوديم.
-چه مزاحمتي،خونه خودتونه.ما هميشه از ديدنتون خوشحال مي شيم.
لبخند زدم.روي مبل نشستم.كنارم نشست و با مهرباني نگاهم كرد.مجددا حالم را پرسيد و من همان طور كه مي خنديدم جواب مي دادم.از ظرف ميوه چند نوع ميوه در بشقاب چيد و مقابلم گذاشت و با مهرباني گفت:
-بفرما،مشغول شو.
تشكر كردم.در همين حين صداي باز و بسته شدن در خانه به گوش رسيد.با شوقي پنهان گفت:
-آقا فرشيد اومد!
بلند شدم و به استقبال بابابزرگ رفتم.چند عدد نان در دست داشت و با دستي ديگر عينكش را برمي داشت تا صورت عرق كرده اش را پاك كند.با صداي بلند سلام كردم.سر بلند كرد و با ديدنم دست تكان داد.از پله ها پايين دويدم و خود را به آغوش او انداختم.خنده كنان صورتم را بوسيد و گفت:
-چطوري نيكي جان؟چه عجب ياد ما كردي!
-اي بابا،زن و شوهر كه عين هم حرف مي زنين.ما كه يك هفته پيش اين جا بوديم.
-خوبه كه خودت داري مي گي يك هفته پيش.هيچ مي دوني يك هفته چند روز و چند ساعت و چند دقيقه مي شه؟حلا به ثانيه هاش كاري نداريم.خودت حساب كن تا ببيني خيلي وقته كه به ديدن ما نيومدين!
با مسرت قهقهه سر دادم و دستم را به دور كمرش انداختم.هر بار كه به دين آنها مي آمديم با چنان مهري ما را مي نواختند كه به راستي اگر چند روز آنها را نمي ديدم،دلتنگشان مي شدم و به سراغشان مي رفتم.
بابابزرگ از حال ديگران پرسيد و من اطلاعات كاملي از همه و خصوصا مهماني آن شب دادم.سر تكان داد و به شوخي گفت:
-همين شبام قراره يك مهمان ويژه به خونتون بياد.خودتون رو كه آماده كردين!
سر به زير انداختم.دست به زير چانه ام زد و گفت:
-فكر نمي كنم خجالتي باشي.مي دوني كمرويي توي ذات تو يكي نيست.از اون زبون دارازاي روزگاري!حالا با همون زبون خاص خودت به طور خصوصي بگو ببينم نظرت در مورد مهموناي آينده چيه؟
-چي بگم بابابزرگ،فعلا كه ريش و قيچي دست شما بزرگترهاست!
-درسته عزيزم و بهتره توي دست همونها هم باقي بمونه.چون دارن لباس خوش بر و دوختي رو به تنت اندازه مي زنن.
سكوت كردم.سميه خانم با سيني چاي و ظرفي شيريني به سالن آمد.با آمدن او،بابابزرگ محور سخن را عوض كرد و از وضع شركت و نحوه مديريت شهريار پرسيد.وقتي بدون رودربايستي از مديريت سخت و انعطاف ناپذير شهريار حرف زدم،آن دو خنديدند.بابابزرگ با اعجاب به سخنانم گوش مي داد،گويي باور نمي كرد حقيقت را مي گويم و قصدم از آن سخنان،سرگرم كردن آنها است.
سميه خانم كه بر سر شوق آمده بود پرسيد:
-راست مي گي،شهريار اين طوريه؟اما اون كه توي خونه خيلي هم خوش اخلاقه!
در دل گفتم«كي مي گه ماست من ترشه؟!معلومه كه به نظر شما خيلي خوب و بي عيب و نقصه.»
هنوز مشغول پرحرفي بودم كه شهريار با كليدي كه همراه داشت،در خانه را باز كرد و وارد شد.سعي كردم متوجه نشود چه حرفهايي در مورد او زده ام اما چهره خندان سميه خانم و نگاه مجذوب بابابزرگ،شك او را برانگيخت.طنزآلود گفت:
-نَگين نيكتا براتون جوك گفته كه باورم نمي شه.آخه بهش نمي ياد اهل خوش سر و زبوني باشه!
با اخم نگاهش كردم.صورتش را اصلاح كرده و كت وشلوار قهوه اي خوش رنگي پوشيده بود.
بابابزرگ با خنده گفت:
-آهاي پسر!به دخترم تهمت بداخلاقي نزن كه كلاهمون بدجوري تو هم مي ره ها.اما نبودي بشنوي كه چه تعريفهاي جالبي از تو مي كرد!
-واقعا...؟خب چي مي گفت؟
سميه خانم مداخله كرد و با اشاره به او گفت:
-اگه نشستي برات تعريف مي كنيم و گرنه سرپا هيچي بهت نمي گيم.
شهريار كه كنجكاو شده بود،برخلاف انتظارم مطيعانه نشست.سميه خانم به سرعت استكاني چاي ريخت و جلوي او گذاشت.نيم نگاهي به من انداخت و خنده كنان گفت:
-اين طور كه نيكي جان مي گه،توي شركت خوب جذبه داري و كسي جرات نداره بدون اجازه تو آب بخوره.حالا راستي راستي اين قدر زهر چشم گرفتي و ما خبر نداريم؟
شهريار خنديد.استكان چاي را برداشت و همان طور كه شيطنت آميز نگاهم مي كرد سر تكان داد.بابابزرگ به او نگاه كرد و گفت:
-شيوه درست مديريت هم همينه.اگر مرئوس مطيع رئيس نباشه هيچ كاري پيش نمي ره اما مراقب باش براي خودت دشمن تراشي نكني.
-مراقبم،نگران نباشين.در قبال اين سخت گيريها يك جاهايي هم امتيازهايي مي دم.
سميه خانم خنديد و بعد با دقت سر تا پاي شهريار را برانداز كرد و با لذتي عميق گفت:
-چه كت و شلوار شيكي!چقدر بهت مي ياد شهريار جان.تازه خريدي؟
شهريار لبخند زد و سر تكان داد.سميه خانم زيركانه گفت:
-كاش گذاشته بودي براي يك موقعيت خاص مي پوشيدي!
-امشب هم موقعيت خاصيه مامان جان!
-راستي نكنه خبرهاييه؟
-نه اما قراره خبرهايي بشه.
نگاهي عميق ميان سميه خانم و بابابزرگ رد و بدل شد كه به لبخند گرم و شيطنت آميز شهريار منتهي گرديد،بعد هر سه برگشتند و به من نگاه كردند.با دستپاچگي سر به زير انداختم.احساس كردم سرخ و برافروخته شده ام.
شهريار به موقع بلند شد و گفت:
-قراره با نيكتا برم خونه شون.اگه بچه ها زنگ زدن بگو براي شب نشيني امشب نمي تونم برم.موبايلم رو هم همراهم نمي برم.نمي خوام بدقول بشم و فردا محسن مخم رو بخوره.
-باشه پسرم،خيالت راحت باشه.خودم بهش زنگ مي زنم كه منتظرت نباشن.
بلند شدم و همراه با شهريار از سميه خانم و بابابزرگ خداحافظي كردم.
در حال رانندگي با لحني ملاطفت آميز گفت:
-ببخش اگه كمي دير شد،براي پيدا كردن كليد كمد لباسها كمي معطل شدم.مدتيه بي حواس شدم و جاي بعضي چيزها رو فراموش مي كنم.خصوصا كه مامان تازگي ها هر وقت خونه رو مرتب مي كنه وسايل رو جابه جا مي كنه و من با كلي دردسر بايد جاي هر چيزي رو به ذهن بسپارم.
-اشكالي نداره،در عوض منم فرصت بيشتري داشتم تا در كنار سميه خانم و بابابزرگ باشم.
-حسابي هم كه غيبت منو كردي!
خنديدم.از اين كه بداخمي نكرده و تاخيرش را به رخش نكشيده بودم راضي به نظر مي رسيد.به ساعت نگاه كرد و گفت:
-به خونه خبر دادي كه ديرتر مي رسي؟
-واي نه...اون قدر سرگرم حرف زدن شديم كه كاملا فراموش كردم.حتما مامان تا حالا حسابي نگران شده.
-اشكالي نداره.به اولين كيوسك تلفن كه رسيديم برو زنگ بزن.چند دقيقه هم زودتر از نگراني دربيان خودش عاليه.
سر تكان دادم.از دست خودم به شدت ناراحت بودم.چطور موضوع به اين مهمي را از ياد برده بودم؟شهريار كه متوجه اضطراب و دلهره ام شده بود،پا بر پدال گاز فشرد.به نزديك ترين كيوسك عمومي كه رسيديم توقف كرد.به سرعت پياده شدم و به آن طرف رفتم.با دستهايي لرزان شماره را گرفتم.خود را آماده كرده بودم كه صداي نگران مامان يا لحن دلواپس بابا را بشنوم اما با شنيدن صداي پويان يكه خوردم.سلام كردم.جواب داد و پرسيد:
-مي شه بگي تا حالا كجا موندي؟
-خونه سميه خانم بودم تا ده دقيقه ديگه مي رسيم خونه!
-مي رسين خونه...مگه با كي هستي؟!
-با شهريارم.
-صحيح!پس معلوم شد سركار خانم تا حالا كجا تشريف داشتن و دليل اين همه تاخير چيه!
از حرفهايش عصباني شدم.مي خواستم جوابش را بدهم اما او يكباره تماس را قطع كرد و من را در اوج خشم و حيرت باقي گذاشت.به سوي ماشين شهريار رفتم.شهريار كه حس كرده بود ناراحت هستم با نرمش گفت:
-خيلي نگران شده بودن؟
سر تكان دادم.گفت:
-ببخش به خاطر من بود.مطمئن باش رسيديم از دلشون بيرون مي يارم.
-مهم نيست.بابا و مامان آدماي منطقي هستن.
-به هرحال نگران كردنشون كار اشتباهي بود.
سر به زير انداختم و سكوت كردم.تا رسيدن به خانه حرفي ميان ما رد و بدل نشد.وقتي رسيديم سريع پياده شدم و نگاهي گذرا به سر كوچه انداختم.نشاني از ماشين پويان نبود.تصميم داشتم در خلوت او را گير بياورم و به جبران حرفي كه زده بود جوابي قاطع به او بدهم.حتم داشتم امشب به طريقي اين فرصت را پيدا خواهم كرد.وقتي وارد ساختمان شديم متوجه غيبت پويان شدم.همه به احترام شهريار بلند شدند و بازار سلام واحوالپرسي گرم شد.براي عوض كردن لباسها به طبقه بالا و به اتاقم رفتم.از پنجره به حياط خانه عمو آريان نگاه كردم.ماشين پويان در حياط هم نبود.به اين نتيجه رسيدم كه او قبل از آمدن ما،با ماشين بيرون رفته است.در آن لحظه آرزو مي كردم او جلوي رويم بود تا انبوهي از كلمات شكوه آميز را نثارش كنم و خود را از آن همه فشار رها سازم.
بعد از تعويض لباس،راهي طبقه پايين شدم و تلاش كردم فكر پويان و تلخي كلامش را از ذهن بيرون كنم.
بابك كنار شهريار نشسته بود و مشغول حرف زدن بودند.از قيافه جدي بابك متوجه شدم حرفهايشان بر پايه شوخي نيست و در مورد موضوعي قابل بحث،گفتگو مي كنند.عمو و بابا هم طبق معمول در حال بازي كردن بودند و مامان و خاله زهره سر در گوش هم داشتند و با تكان سر،حرفهاي همديگر را تاييد مي كردند.احساس مي كردم چهره عمو آريان به گشاده رويي هميشه نيست و اندكي گرفته است.با يك دست،مدام شقيقه هايش را مي فشرد و انگار از سردرد معذب بود.يك لحظه به ياد پويان افتادم و متوجه شدم او هم مانند عمو اين حركت را انجام مي دهد.سيني را از روي ميز برداشتم و براي ريختن چاي به آشپزخانه رفتم.بوي خورش قورمه سبزي همه جا پيچيده بود.مامان مي دانست پويان عاشق قورمه سبزي است.به خود اميدواري دادم كه شايد پويان به هوس غذاي مورد علاقه اش سر برسد و آن وقت زماني بود كه مي دانستم چطوري حالش را جا بياورم.
استكانها را از چاي پر كردم.ظرف محتوي نان برنجي را در سيني گذاشته و به سالن برگشتم.وقتي سيني را جلوي عمو آريان و بابا گرفتم،براي لحظه اي نگاه از صفحه شطرنج برداشتند و پس از تشكر استكانهاي چاي را كنار دست خود گذاشتند.خاله زهره و مامان چاي نخواستند و من به سوي شهريار و بابك رفتم.شهريار استكاني برداشت،بابك هم همان طور كه نگاهم مي كرد دو استكان از ميان سيني برداشت و گفت:
-اين براي شما،اينم براي خودم!
به اين ترتيب ناچار شدم نزديك آنها بنشينم.اما به سمتي كه شهريار نشسته بود چرخيدم و با اندكي فاصله نشستم.به اين ترتيب هم نزديك مامان و خاله زهره بودم و هم پسرها.عمو رو به شهريار گفت:
-غريبه شدي شهريار جان،يادي از ما نمي كني!
-گرفتارم.كارهاي شركت برام وقت نمي ذاره.اما هر جا هستم دعاگوي شمام!
خاله زهره كه با دقت چشم به شهريار دوخته بود با لحني صميمي گفت:
-اين كت و شلوار دوخت ايرانه يا مال اون طرفهاست؟!
-مال ايرانه.
-خيلي بهتون مي ياد.
شهريار تشكر كرد.بابك در ادامه گفت:
-امشب عين دامادها لباس پوشيدي.نكنه خبريه و ما نمي دونيم كلك؟
همه لبخند زدند اما لبخند شهريار وسيع تر بود.با صراحت مخصوص به خودش گفت:
-اتفاقا حدست درسته بابك جان!قراره به زودي خبرهايي بشه اما محض اطلاعت اين كت و شلوار مال دامادي نيست.فقط پيش درآمدي از اون شبه كه در پيش داريم و خبرش به زودي بهتون مي رسه رفيق!
خاله زهره برگشت و به مامان نگاه كرد.مامان آرام سر جلو برد و حرفي زد كه نگاه خيره خاله زهرا بر من و شهريار دنبال داشت.عمو آريان هم سر بلند كرد و كنجكاوانه به در گوشي حرف زدن مامان و خاله زهره خيره شد.در همين حين بابا با يك حركت او را كيش و مات كرد و مسير فكري او را به طرف بازي برگرداند.حس كردم نگاه عمو آريان رنگي ديگر يافته است.سكوتي كه يكباره اتفاق افتاد با بلند شدن مامان در هم شكسته شد.مامان گفت:
-نيكي جان به من كمك مي كني تا وسايل سفره رو آماده كنم؟
از خدا خواسته بلند شدم.براي فرار از آن سكوت و نگاههاي خيره اطرافيان،حاضر به هر كاري بودم.به سرعت وارد آشپزخانه شدم.مامان هم به دنبالم آمد و به جمع و جور كردن بشقابها پرداخت.در فرصتي كوتاه كنارش ايستادم و پرسيدم:
-به خاله زهره چي گفتي كه اون طوري نگاهم كرد؟
-بهش گفتم كه گمونم شهريار مي خواد به قول و قراري كه از بچگي شون گذاشته شده عمل كنه و بياد خواستگاري تو!
در سكوت به تكان دادن سر اكتفا كردم.ليوانها را در سيني چيدم و وقتي خاله زهره براي كمك به آشپزخانه آمد،به سرعت وسايل را برداشتم و به سالن رفتم.
بابك كنار تلفن نشسته بود و تلاش مي كرد شماره پويان را بگيرد اما گوشي خاموش بود.
شام در محيطي آرام صرف شد.خاله زهره و عمو آريان ساكت بودند.اما شهريار،بابك را به حرف گرفته بود و او جسته و گريخته توضيحاتي مي داد.چند بار كه نگاهم به عمو آريان افتاد متوجه حالتي در او شدم كه برايم گيج كننده بود.بساط شام را كه جمع كرديم با آوردن چاي،خود را سرگرم كردم.ساعت نزديك به يازده بود كه عمو آريان با اظهار سردرد،از خاله زهره خواست تا به خانه بروند.
مامان كه متوجه شده بود رفتار عمو آريان و بابك با شبهاي ديگر متفاوت است اصرار را جايز ندانست و آنها به زودي خانه ما را ترك كردند.بعد از رفتن آنها شهريار هم خداحافظي كرد و رفت.كاملا معلوم بود كه شهريار امشب از موضوعي خوشحال است و مثل كسي كه به اهداف خود رسيده،راضي به نظر مي رسيد.
مامان با درايت هميشگي فت:
-امشب شهريار خيلي رك گو و صريح شده بود.به نظر من درست نبود در مورد خواستگاري قريب الوقوعشون جلوي آريان اينا حرفي بزنه.بهتر بود اين كار توسط بزرگترها انجام مي شد و سميه خانم اين كار رو مي كرد.
بابا به تاييد،سر تكان داد و به شوخي گفت:
-به جوان ها نمي شه خيلي خرده گرفت.شهريار ترسيده دير بشه گفته خودم اقدام كنم بد نيست.اما متوجه شدي كه تازگي ها چقدر اخلاق پويان عوض شده؟امشب يكباره جوش آورد و با زهره بگومگو كرد.اگرچه حقش نبود زهره هم تا اين اندازه اصرار كنه.
-زهره خيلي دلش مي خواد پويان به آوا توجه نشون بده كه اونم زير بار نمي ره.
-اما انگار آريان خيلي موافق نيست و حرف زهره رو تاييد نمي كنه.
مامان همان طور كه حلقه هاي بريده شده سيب را جلوي بابا مي گذاشت گفت:
-بله منم حس كردم و يك بار كه ازش پرسيدم گفت پويان مستحق اينه كه بهتر از آوا گيرش بياد.
-ولي آوا كه دختر خوبيه.
-اونم نمي گفت بده.ولي مي گفت علف بايد به دهن بزي شيرين بياد كه نمي ياد.زهره هم نبايد پويان رو در منگنه بذاره،خصوصا كه دلايل پويان هم منطقي بود.
در سكوت به حرف هاي مامان و بابا گوش مي دادم.اما درست متوجه نمي شدم در خانه ما چه اتفاقي افتاده است.با كنجكاوي پرسيدم:
-جريان بگومگوي پويان با خاله زهره چي بوده؟
مامان در جواب گفت:
-وقتي تو زنگ زدي و گفتي داري با شهريار به خونه مي ياي،زهره بي هوا رو به پويان كرد و آرزومندانه گفت«كي مي شه تو هم يه روزي دست آوا رو بگيري و از گردش بيرون به خونه بياي؟مثل نيكتا جون و شهريار!»كه يك دفعه پويان ناراحت شد و گفت«مامان چند بار بگم اسم دختر مردم رو روي من نذار؟اين همه در مورد مضرات ازدواج هاي فاميلي مي گن براي امثال من و آواست ديگه.چه اصراري دارين كه با اين ازدواج،نوه هاي ناقص و معلول داشته باشين؟اگه خوشبختي منو مي خواين پس دست از اين دلخوشي هاي بيهوده تون بردارين چون من نه خالا قصد ازدواج دارم و نه اگرم بخوام ازدواج كنم تن به وصلتهاي فاميلي مي دم.شمام اگه خيلي دلتون مي خواد عروس دار بشين اول به فكر بابك باشين.»اين حرف رو زد و بعدش هم از خونه رفت بيرون.عمو آريانت هم همون لحظه سردرد به سراغش اومد و اگه ديدي با شهريار چند كلمه حرف زد به رسم ادب بود و گرنه حال و حوصله درست و حسابي نداشت.
با حرف هاي مامان به فكر فرو رفتم.خود من هم متوجه اين موضوع شده بودم ولي برغم گفته هاي مامان احساس مي كردم رفتار عمو آريان از زماني كه شهريار قضيه جدي شدن خواستگاري را مطرح كرد دچار تغييرات مشهودي شد و به نوعي همين حالت در سكوت خاله زهره و بابك هم خودش را نشان مي داد.نمي دان چرا اما به نظرم مي رسيد كه آنها هم مثل مامان از حرف شهريار خوششان نيامده بود و شايد آن را يك بي ادبي جسورانه حساب كرده بودند.
آن شب،فكر كردن به اين موضوع،خواب را از چشمهايم ربود به طوري كه تا نزديكي هاي صبح بيدار بودم و بالاخره هم با كمك قرصي آرامبخش به خواب رفتم.
پایان فصل دوم
ادامه دارد.....